قصه اصحاب کهف

By vorojax

آنچه در قرآن در مورد اصحاب کهف آمده است در اینجا به صورت کامل می آوریم:
سوره کهف.آیه26-8
ای رسول ما تو پنداری که که قصه اصحاب کهف و رقیم در مقابل این همه آیات قدرت و عجایب حکمتهای ما واقعه عجیبی است؟ آنگاه که اصحاب کهف در غار کوه پنهان شدند ؛ از درگاه خدا مسئلت کردند که بارالها تو در حق ما به لطف خاص خود رحمتی عطا فرما و بر ما وسیله رشد و هدایتی کامل مهیا ساز.پس ما بر گوش آنها چند سالی پرده بیهوشی زدیم.پس از آن ؛آنان را برانگیختیم تا معلوم گردانیم کدام یک از آن دو گروه مدت درنگ در آن غار را بهتر احصا خواهد کرد.ما قصه آنان را به درستی بر تو حکایت خواهیم کرد.. آنها جوانمردانی بودند که به خدای خود ایمان آوردند و ما بر مقام ایمان و هدایتشان بیفزودیم.ما بر دلهای آنها علاقه را محکم کردیم که آنها قیام کرده و گفتند خدای ما پروردگار آسمانها و زمین است.و ما هرگز جز خدای یکتا هیچکس را به خدایی نمی خوانیم که اگر بخوانیم سخت راه خطا و ظلم پیموده ایم.اینان قوم ما هستند که خدایانی غیر خدای یگانه برگرفتند و در صورتی که هیچ دلیلی روشن بر خدایی آنها ندارند. چه ظلمی بالاتر از این افترا و دروغی که بر خدا می بندند.
و آنگاه اصحاب کهف با یکدیگر گفتند که شما چون از این مشرکان و خدایان باطلشان دوری جستید؛ باید به غار کوه گریخته و پنهان شوید؛تا خدا از رحمت خود در همان غار تنگ به شما گشایش و توسعه ببخشد و اسباب کار شما را با روزی حلال و آسایش مهیا سازد.
و گردش آفتاب را چنان مشاهده می کنی که هنگام طلوع از سمت راست غار وهنگام غروب نیز از جانب چپ آنها به دور می گردید و آنها کاملاً از حرارت خورشید در آسایش بودند.این حکایت یکی از آیات الهی است.هر کسی را خدا هدایت کند او به حقیقت هدایت یافته و هر که را گمراه گرداند؛ دیگر هرگز برای چنین کس هیچ یار و راهنمائی نخواهد بود.و آنها را بیدار پنداشتی در حالی که در خواب بودند و ما آنها را به پهلوی راست و چپ می گرداندیم.و سگ آنها دو دست بر در غار گسترده داشت و اگر کسی بر حال ایشان مطلع شد از آنها گریختی و از هیبت و عظمت آنها بسیار هراسان گردیدی . باز ما آنها را از خواب بر انگیختیم. تا میان خودشان صحبت و بحث از مقدار زمان خواب پیش آمد. یکی پرسید چند مدت در غار درنگ کردید.جواب دادند یک روز تمام .در شک شدند . گفتند خدا دانا تر است که ما چند مدت در غار بوده ایم. باری شما درهم هایتان را به شهر بفرستید تا مشاهده شود که کدام طعام پاکیزه تر و حلال تر است تا از آن روزی خود فراهم آرید و باید با دقت و ملاحظه زود به طوری که هیچ کس شما را نشناسد و از کار شما آگاه نشود بروید و برگردید.زیرا محققاً اگر بر شما آگاهی و ظفر یابند شما را سنگسار خواهند کرد؛یا به آیین خودشان برگردانند و هرگز روی رستگاری نخواهید دید.و باز ما مردم را بر حال اصحاب کهف آگاه ساختیم تا خلق بدانند که وعده خدا به حق بوده است و ساعت قیامت البته بی هیچ شک خواهد آمد.تا مردمی که میانشان تنازع و خلاف در امر آنها بود، رفع نزاعشان شود.پس بعضی گفتند باید گرد آنها حصار و بنایی بسازیم.خدا به احوال آنها آگاه تر است. و آنها که بر واقع احوال آنها ظفر و اطلاع یافتند، یعنی خداپرستان، گفتند: البته بر ایشان مسجدی بنا کنیم که در نماز آیند و خلق را به دین خود که راه حق و خدا پرستی است؛ هدایت کنند.بعضی خواهند گفت که عده آنها، اصحاب کهف سه نفر بود و چهارمین هم سگ آنها و برخی دیگر از روی خیال بافی و غیب گویی می گویند، عده آنها 5 نفر بود و ششمی سگ آنها بود و برخی دیگر گویند 7 نفر بودند و هشتمین سگ آنها بود. ای رسول ما ؛ تو با مردمی که این اختلافات را برپا می کنند بگوخدای من به عده آنها آگاه تر است . که بر عده آنها از خلق به جز افراد قلیلی هیچ کس آگاه نیست. پس تو با اهل کتاب در این موضوع مجادله نکن. جز آنکه هر چه به ظاهر وحی دانستی اظهار کن.دیگر فتوی از عهدی در این باب مپرس. و ای رسول ما تو هرگز مگو که من این کار را فردا خواهم کرد. مگر آنکه بگویی انشاءالله. و لحظه ای خدا را فراموش نکن و به خلق بگوامید است خدای من مرا به حقایقی بهتر و علومی برتر از این قصه هدایت فرماید.و آنها در کهف کوه سیصد سال و نه سال هم افزون درنگ کردند . بگو خدا به زمان اقامت آنان در کوه داناتر است.که او به همه اسرار غیب آسمانها و زمین محیط است.و چقدر هم بینا و شنواست و هیچ کس جز او نگهبان خلق نیست.و آنچه از کتاب خدا بر تو وحی شد؛ تلاوت کن.که آیات خدا را هیچ کس تغییر نتواند داد.و هرگز جز درگاه او پناهی نخواهی یافت.
در کتابهای تاریخی گریگوری آو تورز شرح این واقعه به این صورت آمده است. در زمان دقیانوس(AD 251-249)مسحیان را مورد آزار و اذیت قرار می دادند و هر چه در توان داشتند به کار می بستند تا این دین را نابود کنند.7 مرد از شهر افِسوس از ترس جان خود به غاری در نزدیکی شهرشان گریختند.آنها برای 200 سال به خواب رفتند تا اینکه زمان امپراطوری تئودروس دوم رسید.(AD447) وقتی که از خواب بیدار شدند، یکی از آنها به خود جرأت داد و به شهر رفت تا ببیند در این مدت که آنها در خواب بوده اند چه اتفاقی به وقوع پیوسته است.او وقتی که دید دین مسیحیت بر همه دینها تفوق یافته است؛حیران شد.صلیب که زمانی مظهر شرمساری وخفت بود؛ حالا مظهر افتخار شده بود و بر تاج امپراطور نقش بسته بود و علامت امپراطوری بود. تقریباً همه مردم دنیا مسیحی شده بودند. البته این فقط یک داستان است.این داستان بی شک برای آن ساخته شده است که نشان دهد که به یاری روح القدس و خون شهیدان بلاخره دین مسیحیت به تعالی رسید.هیچ مسیحی حتی در رؤیای خود به این فکر نمی کند که این داستان صحیحی باشد.این داستان همانند قصه موش و گربه ای است که شبها برای بچه ها می گویند تا آنها را بخوابانند. اما محمد همه این داستان را وارد قرآن کرد تا پیروانش را آموزش دهد.آیا نیازی هست که توضیح دهیم این داستان از طرف خداوند متعال در لوح محفوظی که در آسمان نگه داشته است نیامده است ؛ بلکه این داستانی بوده است که مسیحیان نادان عربستان تعریف می کرده اند؟

يك پاسخ برايش بگذاريد