داستان خواب یوسف
پیش از اینکه فرشته پیش مریم بیاید، یوسف مریم را فرا خواند.سپس فرشته گفت: ای مریم چه می کنی؟برای چه خودت را تحقیر می کنی؟تو که برترین برترینها به دست فرشته ها به تو غذا داد. و صدای تو را شنید. این چه کاریست می کنی؟او به تلخی گریست و گفت: به خدا سوگند که من زنی پاک هستم و مردی را نمی شناسم(پروتونجلیم)
سپس داستان مهاجرت مریم و یوسف به بیت الحم را می خوانیم . آنها در غاری منزل گزیدند و عیسی در آنجا به دنیا آمد.
و یوسف غاری پیدا کرد و مریم را به آنجا برد…. و او به ما می گوید: به آسمان نگاه کردم و دیدم که این گنبد هنوز ایستاده است.و پرندگان آسمان می لرزیدند. سپس به زمین نگاه کردم.دیدم بشقابی روی زمین است و گوشتی وسط بشقاب است و عده ای به دور آن نشسته اند.دستشان را به داخل بشقاب برده اند ، اما چیزی بر نمی دارند و لقمه ای در دهان نمی گذارند.اما به بالا نگاه می کنند.گوسفندانی را دیدم که آنها را می کشاندند ، اما آنها حرکت نمی کردند. چوپان چوبدستی خود را بلند کرده بود که آنها را بزند.ولی دستش همینطور بالا مانده بود.و در بستر رودخانه کودکانی را دیدم که دهانشان را باز کرده بودند که آب بنوشند، ولی دهانشان همچنان باز مانده بود.همه چیز پر از آشوب بود.
حالا به نقل قول قرآن در مورد گفتارهای بالا در ارتباط با مریم ، درخت خرما و غیره میپردازیم.ما گفتار خود را از کتابی جعلی که نامش” تاریخچه ولادت عیسی و مریم و کودکی ناجی” است، بیرون می کشیم.
در سومین روزی که حرکت کردند، مریم در بیابان احساس خستگی کرد و به یوسف گفت: کمی در زیر سایه این درخت خستگی در کنیم.سپس یوسف عجله کرد و او را به زیر درخت خرما رساند.سپس مریم به درخت نگاهی کرد و گفت دلم می خواست امکان داشت از میوه های این درخت می خوردم.یوسف گفت از گفته ات متعجب می شوم . چون شاخه های این درخت بسیار بلند هستند. اضافه بر آن من نمی دانم برای تشنگی چه کنیم. چون آب کوزه تمام شده است و من نمی دانم چگونه آن را پر کنم.سپس عیسی سرش را از آغوش مادرش بلند کرد و با شادمانی رو به درخت کرد و گفت، شاخه هایت را پائین بیاور تا مادرم از میوه های تو بخورد.درخت بی درنگ جلوی پای مریم خم شد.همه آنها از میوه درخت تناول کردند.وقتی آنها تمام میوه های درخت را چیدند، درخت ، هنوز خم ماند تا دستور ایستادن بگیرد.عیسی گفت، ای درخت خرما با شادمانی برخیز و یکی از درختان پدر من در بهشت باش.ولی با ریشه هایت چشمه آبی را که در زیر تو قرار دارد جاری کن.و از آن چشمه جاری مرا شاداب ساز.درخت فوراً برخاست و از ریشه هایش آب شیرین و گوارایی جاری شد.وقتی آنها آب را دیدند شادمان شدند و ازآن سیراب شدند و به گله و خدمه خود نیز آب دادند.تا اینکه همه سیراب شدند.
فرقی که این داستان قدیمی مسیحی با داستان قرآن دارد این است که در قرآن ماجرای این درخت در زمان تولد مسیح اتفاق می افتد، در حالیکه در داستان قدیمی مسیحی مدتی پس از تولد مسیح که همراه با خانواده به مصر هجرت می کنند، این جریان رخ می دهد.
پیش از اینکه فرشته پیش مریم بیاید، یوسف مریم را فرا خواند.سپس فرشته گفت: ای مریم چه می کنی؟برای چه خودت را تحقیر می کنی؟تو که برترین برترینها به دست فرشته ها به تو غذا داد. و صدای تو را شنید. این چه کاریست می کنی؟او به تلخی گریست و گفت: به خدا سوگند که من زنی پاک هستم و مردی را نمی شناسم(پروتونجلیم)
سپس داستان مهاجرت مریم و یوسف به بیت الحم را می خوانیم . آنها در غاری منزل گزیدند و عیسی در آنجا به دنیا آمد.
و یوسف غاری پیدا کرد و مریم را به آنجا برد…. و او به ما می گوید: به آسمان نگاه کردم و دیدم که این گنبد هنوز ایستاده است.و پرندگان آسمان می لرزیدند. سپس به زمین نگاه کردم.دیدم بشقابی روی زمین است و گوشتی وسط بشقاب است و عده ای به دور آن نشسته اند.دستشان را به داخل بشقاب برده اند ، اما چیزی بر نمی دارند و لقمه ای در دهان نمی گذارند.اما به بالا نگاه می کنند.گوسفندانی را دیدم که آنها را می کشاندند ، اما آنها حرکت نمی کردند. چوپان چوبدستی خود را بلند کرده بود که آنها را بزند.ولی دستش همینطور بالا مانده بود.و در بستر رودخانه کودکانی را دیدم که دهانشان را باز کرده بودند که آب بنوشند، ولی دهانشان همچنان باز مانده بود.همه چیز پر از آشوب بود.
حالا به نقل قول قرآن در مورد گفتارهای بالا در ارتباط با مریم ، درخت خرما و غیره میپردازیم.ما گفتار خود را از کتابی جعلی که نامش” تاریخچه ولادت عیسی و مریم و کودکی ناجی” است، بیرون می کشیم.
در سومین روزی که حرکت کردند، مریم در بیابان احساس خستگی کرد و به یوسف گفت: کمی در زیر سایه این درخت خستگی در کنیم.سپس یوسف عجله کرد و او را به زیر درخت خرما رساند.سپس مریم به درخت نگاهی کرد و گفت دلم می خواست امکان داشت از میوه های این درخت می خوردم.یوسف گفت از گفته ات متعجب می شوم . چون شاخه های این درخت بسیار بلند هستند. اضافه بر آن من نمی دانم برای تشنگی چه کنیم. چون آب کوزه تمام شده است و من نمی دانم چگونه آن را پر کنم.سپس عیسی سرش را از آغوش مادرش بلند کرد و با شادمانی رو به درخت کرد و گفت، شاخه هایت را پائین بیاور تا مادرم از میوه های تو بخورد.درخت بی درنگ جلوی پای مریم خم شد.همه آنها از میوه درخت تناول کردند.وقتی آنها تمام میوه های درخت را چیدند، درخت ، هنوز خم ماند تا دستور ایستادن بگیرد.عیسی گفت، ای درخت خرما با شادمانی برخیز و یکی از درختان پدر من در بهشت باش.ولی با ریشه هایت چشمه آبی را که در زیر تو قرار دارد جاری کن.و از آن چشمه جاری مرا شاداب ساز.درخت فوراً برخاست و از ریشه هایش آب شیرین و گوارایی جاری شد.وقتی آنها آب را دیدند شادمان شدند و ازآن سیراب شدند و به گله و خدمه خود نیز آب دادند.تا اینکه همه سیراب شدند.
فرقی که این داستان قدیمی مسیحی با داستان قرآن دارد این است که در قرآن ماجرای این درخت در زمان تولد مسیح اتفاق می افتد، در حالیکه در داستان قدیمی مسیحی مدتی پس از تولد مسیح که همراه با خانواده به مصر هجرت می کنند، این جریان رخ می دهد.