داستان خواب یوسف

آوریل 28, 2008 با vorojax

داستان خواب یوسف

پیش از اینکه فرشته پیش مریم بیاید، یوسف مریم را فرا خواند.سپس فرشته گفت: ای مریم چه می کنی؟برای چه خودت را تحقیر می کنی؟تو که برترین برترینها به دست فرشته ها به تو غذا داد. و صدای تو را شنید. این چه کاریست می کنی؟او به تلخی گریست و گفت: به خدا سوگند که من زنی پاک هستم و مردی را نمی شناسم(پروتونجلیم)

سپس داستان مهاجرت مریم و یوسف به بیت الحم را می خوانیم . آنها در غاری منزل گزیدند و عیسی در آنجا به دنیا آمد.

و یوسف غاری پیدا کرد و مریم را به آنجا برد…. و او به ما می گوید: به آسمان نگاه کردم و دیدم که این گنبد هنوز ایستاده است.و پرندگان آسمان می لرزیدند. سپس به زمین نگاه کردم.دیدم بشقابی روی زمین است و گوشتی وسط بشقاب است و عده ای به دور آن نشسته اند.دستشان را به داخل بشقاب برده اند ، اما چیزی بر نمی دارند و لقمه ای در دهان نمی گذارند.اما به بالا نگاه می کنند.گوسفندانی را دیدم که آنها را می کشاندند ، اما آنها حرکت نمی کردند. چوپان چوبدستی خود را بلند کرده بود که آنها را بزند.ولی دستش همینطور بالا مانده بود.و در بستر رودخانه کودکانی را دیدم که دهانشان را باز کرده بودند که آب بنوشند، ولی دهانشان همچنان باز مانده بود.همه چیز پر از آشوب بود.

حالا به نقل قول قرآن در مورد گفتارهای بالا در ارتباط با مریم ، درخت خرما و غیره میپردازیم.ما گفتار خود را از کتابی جعلی که نامش” تاریخچه ولادت عیسی و مریم و کودکی ناجی” است، بیرون می کشیم.

در سومین روزی که حرکت کردند، مریم در بیابان احساس خستگی کرد و به یوسف گفت: کمی در زیر سایه این درخت خستگی در کنیم.سپس یوسف عجله کرد و او را به زیر درخت خرما رساند.سپس مریم به درخت نگاهی کرد و گفت دلم می خواست امکان داشت از میوه های این درخت می خوردم.یوسف گفت از گفته ات متعجب می شوم . چون شاخه های این درخت بسیار بلند هستند. اضافه بر آن من نمی دانم برای تشنگی چه کنیم. چون آب کوزه تمام شده است و من نمی دانم چگونه آن را پر کنم.سپس عیسی سرش را از آغوش مادرش بلند کرد و با شادمانی رو به درخت کرد و گفت، شاخه هایت را پائین بیاور تا مادرم از میوه های تو بخورد.درخت بی درنگ جلوی پای مریم خم شد.همه آنها از میوه درخت تناول کردند.وقتی آنها تمام میوه های درخت را چیدند، درخت ، هنوز خم ماند تا دستور ایستادن بگیرد.عیسی گفت، ای درخت خرما با شادمانی برخیز و یکی از درختان پدر من در بهشت باش.ولی با ریشه هایت چشمه آبی را که در زیر تو قرار دارد جاری کن.و از آن چشمه جاری مرا شاداب ساز.درخت فوراً برخاست و از ریشه هایش آب شیرین و گوارایی جاری شد.وقتی آنها آب را دیدند شادمان شدند و ازآن سیراب شدند و به گله  و خدمه خود نیز آب دادند.تا اینکه همه سیراب شدند.

فرقی که این داستان قدیمی مسیحی با داستان قرآن دارد این است که در قرآن ماجرای این درخت در زمان تولد مسیح اتفاق می افتد، در حالیکه در داستان قدیمی مسیحی مدتی پس از تولد مسیح که همراه با خانواده  به مصر هجرت می کنند، این جریان رخ می دهد.

پیش از اینکه فرشته پیش مریم بیاید، یوسف مریم را فرا خواند.سپس فرشته گفت: ای مریم چه می کنی؟برای چه خودت را تحقیر می کنی؟تو که برترین برترینها به دست فرشته ها به تو غذا داد. و صدای تو را شنید. این چه کاریست می کنی؟او به تلخی گریست و گفت: به خدا سوگند که من زنی پاک هستم و مردی را نمی شناسم(پروتونجلیم)

سپس داستان مهاجرت مریم و یوسف به بیت الحم را می خوانیم . آنها در غاری منزل گزیدند و عیسی در آنجا به دنیا آمد.

و یوسف غاری پیدا کرد و مریم را به آنجا برد…. و او به ما می گوید: به آسمان نگاه کردم و دیدم که این گنبد هنوز ایستاده است.و پرندگان آسمان می لرزیدند. سپس به زمین نگاه کردم.دیدم بشقابی روی زمین است و گوشتی وسط بشقاب است و عده ای به دور آن نشسته اند.دستشان را به داخل بشقاب برده اند ، اما چیزی بر نمی دارند و لقمه ای در دهان نمی گذارند.اما به بالا نگاه می کنند.گوسفندانی را دیدم که آنها را می کشاندند ، اما آنها حرکت نمی کردند. چوپان چوبدستی خود را بلند کرده بود که آنها را بزند.ولی دستش همینطور بالا مانده بود.و در بستر رودخانه کودکانی را دیدم که دهانشان را باز کرده بودند که آب بنوشند، ولی دهانشان همچنان باز مانده بود.همه چیز پر از آشوب بود.

حالا به نقل قول قرآن در مورد گفتارهای بالا در ارتباط با مریم ، درخت خرما و غیره میپردازیم.ما گفتار خود را از کتابی جعلی که نامش” تاریخچه ولادت عیسی و مریم و کودکی ناجی” است، بیرون می کشیم.

در سومین روزی که حرکت کردند، مریم در بیابان احساس خستگی کرد و به یوسف گفت: کمی در زیر سایه این درخت خستگی در کنیم.سپس یوسف عجله کرد و او را به زیر درخت خرما رساند.سپس مریم به درخت نگاهی کرد و گفت دلم می خواست امکان داشت از میوه های این درخت می خوردم.یوسف گفت از گفته ات متعجب می شوم . چون شاخه های این درخت بسیار بلند هستند. اضافه بر آن من نمی دانم برای تشنگی چه کنیم. چون آب کوزه تمام شده است و من نمی دانم چگونه آن را پر کنم.سپس عیسی سرش را از آغوش مادرش بلند کرد و با شادمانی رو به درخت کرد و گفت، شاخه هایت را پائین بیاور تا مادرم از میوه های تو بخورد.درخت بی درنگ جلوی پای مریم خم شد.همه آنها از میوه درخت تناول کردند.وقتی آنها تمام میوه های درخت را چیدند، درخت ، هنوز خم ماند تا دستور ایستادن بگیرد.عیسی گفت، ای درخت خرما با شادمانی برخیز و یکی از درختان پدر من در بهشت باش.ولی با ریشه هایت چشمه آبی را که در زیر تو قرار دارد جاری کن.و از آن چشمه جاری مرا شاداب ساز.درخت فوراً برخاست و از ریشه هایش آب شیرین و گوارایی جاری شد.وقتی آنها آب را دیدند شادمان شدند و ازآن سیراب شدند و به گله  و خدمه خود نیز آب دادند.تا اینکه همه سیراب شدند.

فرقی که این داستان قدیمی مسیحی با داستان قرآن دارد این است که در قرآن ماجرای این درخت در زمان تولد مسیح اتفاق می افتد، در حالیکه در داستان قدیمی مسیحی مدتی پس از تولد مسیح که همراه با خانواده  به مصر هجرت می کنند، این جریان رخ می دهد.

داستان حضرت مریم

آوریل 28, 2008 با vorojax

 

 داستان حضرت مریم

در سوره مریم نوشته شده است که پس از تولد آن کودک مقدس ، مردم به سوی مریم آمدند و به او گفتند:ای مریم تو عجب کار منکر و شگفت آوری کردی.ای خواهر هارون تو را نه پدری ناصالح بود و نه مادری بدکار .

مطابق گفته های محمد ، مریم خواهر هارون بوده است.هارون برادر موسی بوده است.قرآن در جاهای دیگر  مریم را دختر عمران معرفی کرده است.(3:34)و(66:12)

در سوره(25:34) می خوانیم که : ما به موسی کتاب تورات را عطا کردیم و برادرش هارون را وزیر او قرار دادیم.نام مریم ، هارون، موسی و عمران ؛ همان نامهایی است که در تورات آمده است.به جز اینکه در زبان عبری نام عمران را امرام نوشته اند(شماره 26.59)نام همسر امرام ژوچبد بوده است که نام پدرش لوی بوده است که در شهر لوی مصر به دنیا آمده است. این زن و شوهر صاحب سه فرزند به نامهای موسی و هارون و مریم شدند.در کتاب خروج بنی اسرائیل(Exodus) می خوانیم که:مریم نبیه خواهر هارون بود(15. 20)حالا به آنچه در قرآن آمده است توجه کنید. ای مریم خواهر هارون!واضح است که در اینجا محمد مریم خواهر هارون دختر عمران را همان مریمی می داند که پس از 1570 سال مادر مسیح مقدس شد.مفسران بیهوده سعی می کنند که این اشتباه مکانی و زمانی را توجیه کنند.یهودیان داستان شگفت انگیزی دارند که می گویند مریم خواهر موسی نیروی عجیبی داشت. فرشتگان مرگ نمی توانستند به سراغ او بیایند. او با بوسه خدا از این دنیا رفت. هیچ حشره ای و هیچ کرمی نمی توانست بر جسد او بنشیند. هیچ کدام از یهودیان نگفته اند که مریم خواهر موسی تا زمان عیسی زنده ماند.در مورد مریم مادر عیسی در قرآن نقل قولهایی می بینیم که با هیچ کدام از انجیلهای چهارگانه نمی خواند.برای مثال دردر سوره آل عمران آیه 35 تا 37 ینی

می خوانیم که:

سپس همسر عمران گفت: ای خداوند بزرگ من آنچه را در رحم دارم پیشکش تو میکنم تا به خدمت تو درآید.آن را از من بپذیر که تو شنوا و دانایی. سپس وقتی که کودک به دنیا آمد ؛ همسر عمران گفت. ای خداوند بزرگ من دختر به دنیا آوردم(و خدا می دانست او چه به دنیا آورده است) مرد و زن مثل هم نیستند.نامش را مریم گذاشتم.و او و فرزندانش را از شر شیطان رجیم به توپناه دادم.سپس خدا با رئوفی او را پذیرفت.و او را از بندگان خاص خود قرار داد. زکریا از این طفل مراقبت کرد.هرگاه زکریا به اتاق مریم وارد می شد، غذاهایی را در کنار مریم می دید. زکریا از او می پرسید : این غذاها را چه کسی برای تو آورده است؟ مریم جواب می داد اینها از طرف خدا هستند.خدا به هر که بخواهد بی حساب خواهد داد.

در تفاسیر می خوانیم که همسر عمران زن پیر و عقیمی بود. پرنده ای دید که به جوجه خود غذا می دهد. رو به آسمان کرد و گفت: ای خدا اگر فرزندی به من عطا کنی ؛ چه پسر باشد چه دختر ، او را برای خدمتگزاری تو به معبد خواهم فرستاد.خدا دعای او را اجابت کرد و او به دختری باردار شد.نامش را مریم گذاشت. یکی از مفسرین به نام جلال الدین می گوید مادر مریم چند سال بعد او را حنا خطاب کرد.مادر او را به معبد برد و به کاهنین سپرد . آنها نیز به نوبه خود او را به زکریا سپردند تا از او مراقبت کند. زکریا او را در اتاقی گذاشت و در را به روی او بست تا هیچ کس نتواند وارد اتاق شود. اما فرشتگان وارد می شدند و برای او غذا می آوردند.

در همان سوره می خوانیم که:

فرشتگان گفتند ای مریم خدا آشکارا  تو را انتخاب کرده است و پاک گردانیده  است و بر همه زنان عالم برتری داده است.برای خدا پارسایی پیشه کن و همراه آنان که رکوع می کنند ، رکوع کن.این اخباری از غیب است که به تو وحی نمودیم و تو حاضر نبودی. آن زمان که قرعه برای نگهبانی و کفالت مریم می زدند و بر سر این کارشان به نزاع می کشیدند ؛ چون فرشتگان مریم را گفتند که خدا تو را به کلمه ای که نامش مسیح عیسی بن مریم است بشارت می دهد که در دنیا و آخرت  آبرومند و از مقربان درگاه خداست؛و با خلق در گهواره سخن می گوید . بدانگونه که در سنین بزرگی سخن می گوید و او از جمله نیکویان جهان است.مریم عرض کرد؛ پروردگارا مرا چگونه فرزندی تواند بود و حال آنکه مردی به من نزدیک نشده است. گفت: چنین است کار خدا هر چه بخواهد می آفریند. چون مشیّت او به خلق هر چیز قرار گیرد به محض اینکه گوید موجود باش ، همان دم موجود شود.

نکته ای که در تفاسیر بیداوی و جلال الدین امده است این است که می گویند زکریا و دوازده کاهن دیگر برای اینکه سرپرستی مریم را به عهده بگیرند ، چوبدستی خود را در رودخانه می اندازند. چوبدستی همه به زیر آب می رود به جز چوب دستی زکریا و به این ترتیب او محافظ مریم می شود.

در ارتباط با همه اینها در سوره مریم آیه 31-16 می خوانیم که:

ای رسول ما یاد کن در کتاب خود احوال مریم را آن روزی که از اهل خانه خویش کناره گرفته به مکانی به سمت مشرق روی آورد.و آنگاه که از همه خویشاوندانش به کنج تنهایی محتجب و پنهان گردید ما روح خود را بر او مجسم ساختیم. مریم گفت من از تو به خدای رحمان پناه می برم که تو پرهیزکاری کنی.گفت من فرستاده خدای توام. آمده ام تا به امر او تو را فرزندی بخشم بسیار پاکیزه و پاک سیرت.مریم گفت از کجا مرا پسری تواند بود.در صورتی که دست بشری به من نرسیده و من کار ناشایسته نکرده ام.گفتا اینچین کار البته خواهد شد. برای من آسان است و ما این پسر را آیت و رحمت واسع خود بر خلق می گردانیم . قضای الهی بر این کار رفته است. پس مریم به آن پسر بار برداشت.و برای اینکه از سرزمین مردم جاهل بر کنار باشد، به مکانی خلوت رفت.آنگاه او را درد زائیدن فرا رسید. زیر شاخه درخت خرمایی رفت و از شدت حزن و اندوه با خود می گفت ای کاش من پیش از این مرده بودم و از صفحه عالم بکلی نامم فراموش می شد. ندایی از زیر درخت آمد که غمگین نباش که خدای تو از زیر قدم تو چشمه آبی جاری کرد.ای مریم شاخ درخت را حرکت ده تا از آن برای تو رطب تازه فرو ریزد.پس تناول کن و آب بیاشام و چشم خود به عیسی روشن دار و هر کس از جنس بشر را ببینی به او بگو برای خدا نذر روزه سکوت کرده ام و با هیچ کس هرگز سخن نخواهم گفت.آنگاه قوم مریم به جانب او آمدند که از این مکان همراهش ببرند. و گفتند ای مریم عجب کار منکر و شگفت آوری کردی. ای خواهر هارون تو را نه پدری ناصالح بود و نه مادری بدکار . مریم به اشاره حواله به طفل کرد. آنها گفتند ما چگونه با طفل گهواره سخن بگوییم.آن طفل گفت ، همانا من بنده خاص خدایم.که مرا کتاب آسمانی و شرف نبوت عطا فرموده و مرا هر کجا باشم برای جهانیان مایه برکت و رحمت گردانید و تا زنده ام به عبادت و نماز و زکات سفارش کرد.این قصه ای ایست که در مورد مریم باکره در قرآن و تفاسیر می خوانیم.چنین افسانه ای از کجا آمده است؟ واضح است که این گفتارها در انجیل حقیقی نیست. این افسانه نقل قول مشتی مسیحی نادان تفرقه انداز است که در زمانهای قدیم به کشورهای بیگانه رفته اند.در انجیل جیمز که به یونانی نوشته شده است می خوانیم که:

آنا به آسمان نگاه کرد و پرستویی را در آشیانه اش دید.آهی کشید و گفت: ای خدا یعنی می شود که من هم مانند او بشوم.من مثل چه هستم؟یعنی من از پرندگان آسمان که به درگاه تو ثمری دارند ، کمترم؟فرشته ای از آسمان با او سخن گفت.به او گفت آنا!آنا! خدا صدای گریه تو را شنید. ذرّیه تو با تمام مردم دنیا سخن خواهد گفت.او گفت اگر خدا فرزندی به من عطا کند ، دختر باشد یا پسر آن را به خدا هدیه می کنم.و او در همه عمرش در خدمت خدا خواهد بود.وقتی نه ماه به سر رسید او زایمان کرد و نام فرزندش را مریم گذاشت و از سینه هایش به او شیر داد.

در یک کتاب ساختگی عربی ؛به نام”پدر مقدس سالخورده ما ، مرد نجار(یوسف)”،در مورد کودکی مریم اینگونه نوشته شده است.والدینش او را وقتی سه ساله بود به معبد بردند.او تا 9 سالگی در آنجا بود.سپس وقتی کاهنان دیدند که مریم بزرگ شده است با خودشان گفتند،بگذارید مردی را که بیش از همه خدا ترس است صدا بزنیم تا از مریم تا زمان ازدواجش  که دیگر در معبد نخواهد ماند، مراقبت کند.قبل از آن زمان اتفاق دیگری رخ داد که آن را در پروونجلیم(انجیل ترجمه جیمز) به این صورت می خوانیم:

کاهنان کودک را پذیرفتند و بوسیدند و دعا کردند.سپس به او گفتند،خدا نام تو را بر تمام تبار روی زمین برتری خواهد داد.خدا روز دیگر خونبهای مردم اسرائیل را بر تو آشکار خواهد کرد.مریم همانند کبوتری در معبد ماند و از دست فرشتگان غذا دریافت کرد.وقتی 12 ساله شد؛ کاهنان گرد هم آمدند و گفتند مریم 12 ساله است و هنوز در معبد است برای او چه باید بکنیم؟فرشته ای به کنار زکریا آمد و گفت: زکریا !زکریا! بیا جلو.تمام مردان بی زن را جمع کن و از آنها بخواه که یک چوبدستی با خود داشته باشند. خدا بر چوبدستی هر کس که بخواهد معین می کند که همسر مریم شود.جمعیت به تمام سرزمین یهودیه این مطلب را بیان کردند . همه آمدند. یوسف هم با چوبدستی خود  به کنیسه آمد.همه به پیش کاهن بزرگ رفتند و چوب دستی ها را جمع کردند و به معبد رفتند و نماز خواندند. نماز که تمانم شد چوب دستی هر کس را به او دادند.بر روی هیچ کدام از آنها علامتی نبود.چوبدستی یوسف آخرین چوبدستی بود. پرنده ای از چوب دستی بیرون آمد و بر سر یوسف نشست.سپس کاهن به یوسف گفت: تو برای سرپرستی مریم از طرف خدا انتخاب شدی…….

و مریم کوزه ای برداشت تا آن را با آب پر کند.صدایی شنید که می گفت: درود خدا بر تو باد. تویی که مورد مرحمت خدا قرار گرفته ای.خدا با توست.و تو را بر همه زنان برتری داده است.او به چپ و راست خود نگاه کرد تا ببیند که صدا از کدام طرف می آید.در حالی که می لرزید به خانه برگشت و کوزه را بر زمین گذاشت و بر جایگاه خود نشست.صدایی از پشت سر به او گفت : مریم نترس . زیرا که خدا تو را مورد لطف خود قرار داده و با کلام او آبستن خواهی شد.روح مریم از شنیدن این سخنان مظطرب شد و گفت : آیا من قرار است همانند دیگر زنان بار دار شوم و بچه به دنیا آورم؟فرشته گفت قدرت خدا بر تو سایه خواهد افکند.پسر تو پسر خداست . نام او را عیسی بگذار.

داستان اقامت مریم در معبد در کتابهای مختلف خیلی به هم شباهت دارد.در کتاب تاریخی قبطیان در مورد مریم می خوانیم که:

وقتی که حنا او را در معبد گذاشت، فرشتگان از آسمان برای او غذا می آ وردند و همانند کبوتران او را تغذیه می کردند.وقتی خدا را در معبد عبادت می کرد،آنها به او احترام می گذاشتند و از درخت زندگی برای او میوه می چیدند. او آن میوه ها رابا شادمانی می خورد….

این عابد مقدس تا دوازده سالگی در معبد ماند.سه سال اول زندگی خود را در نزد والدین گذراند و 9 سال دیگر را در معبد گذراند.کاهنان دیدند که او دوشیزه ای پرهیزکار و خدا ترس بار آمده است. با یدکدیگر مشورت کردند و گفتند باید  خدا ترس ترین مرد را پیدا کنیم که با مریم ازدواج کند. همه با هم قبیله یهودیه را فراخواندند.آنها نام دوازده نفر را از 12 قبیله اسرائیل انتخاب کردند.قرعه به نام پیر مردی به نام یوسف افتاد.

 

 

قصه اصحاب کهف

آوریل 28, 2008 با vorojax

آنچه در قرآن در مورد اصحاب کهف آمده است در اینجا به صورت کامل می آوریم:
سوره کهف.آیه26-8
ای رسول ما تو پنداری که که قصه اصحاب کهف و رقیم در مقابل این همه آیات قدرت و عجایب حکمتهای ما واقعه عجیبی است؟ آنگاه که اصحاب کهف در غار کوه پنهان شدند ؛ از درگاه خدا مسئلت کردند که بارالها تو در حق ما به لطف خاص خود رحمتی عطا فرما و بر ما وسیله رشد و هدایتی کامل مهیا ساز.پس ما بر گوش آنها چند سالی پرده بیهوشی زدیم.پس از آن ؛آنان را برانگیختیم تا معلوم گردانیم کدام یک از آن دو گروه مدت درنگ در آن غار را بهتر احصا خواهد کرد.ما قصه آنان را به درستی بر تو حکایت خواهیم کرد.. آنها جوانمردانی بودند که به خدای خود ایمان آوردند و ما بر مقام ایمان و هدایتشان بیفزودیم.ما بر دلهای آنها علاقه را محکم کردیم که آنها قیام کرده و گفتند خدای ما پروردگار آسمانها و زمین است.و ما هرگز جز خدای یکتا هیچکس را به خدایی نمی خوانیم که اگر بخوانیم سخت راه خطا و ظلم پیموده ایم.اینان قوم ما هستند که خدایانی غیر خدای یگانه برگرفتند و در صورتی که هیچ دلیلی روشن بر خدایی آنها ندارند. چه ظلمی بالاتر از این افترا و دروغی که بر خدا می بندند.
و آنگاه اصحاب کهف با یکدیگر گفتند که شما چون از این مشرکان و خدایان باطلشان دوری جستید؛ باید به غار کوه گریخته و پنهان شوید؛تا خدا از رحمت خود در همان غار تنگ به شما گشایش و توسعه ببخشد و اسباب کار شما را با روزی حلال و آسایش مهیا سازد.
و گردش آفتاب را چنان مشاهده می کنی که هنگام طلوع از سمت راست غار وهنگام غروب نیز از جانب چپ آنها به دور می گردید و آنها کاملاً از حرارت خورشید در آسایش بودند.این حکایت یکی از آیات الهی است.هر کسی را خدا هدایت کند او به حقیقت هدایت یافته و هر که را گمراه گرداند؛ دیگر هرگز برای چنین کس هیچ یار و راهنمائی نخواهد بود.و آنها را بیدار پنداشتی در حالی که در خواب بودند و ما آنها را به پهلوی راست و چپ می گرداندیم.و سگ آنها دو دست بر در غار گسترده داشت و اگر کسی بر حال ایشان مطلع شد از آنها گریختی و از هیبت و عظمت آنها بسیار هراسان گردیدی . باز ما آنها را از خواب بر انگیختیم. تا میان خودشان صحبت و بحث از مقدار زمان خواب پیش آمد. یکی پرسید چند مدت در غار درنگ کردید.جواب دادند یک روز تمام .در شک شدند . گفتند خدا دانا تر است که ما چند مدت در غار بوده ایم. باری شما درهم هایتان را به شهر بفرستید تا مشاهده شود که کدام طعام پاکیزه تر و حلال تر است تا از آن روزی خود فراهم آرید و باید با دقت و ملاحظه زود به طوری که هیچ کس شما را نشناسد و از کار شما آگاه نشود بروید و برگردید.زیرا محققاً اگر بر شما آگاهی و ظفر یابند شما را سنگسار خواهند کرد؛یا به آیین خودشان برگردانند و هرگز روی رستگاری نخواهید دید.و باز ما مردم را بر حال اصحاب کهف آگاه ساختیم تا خلق بدانند که وعده خدا به حق بوده است و ساعت قیامت البته بی هیچ شک خواهد آمد.تا مردمی که میانشان تنازع و خلاف در امر آنها بود، رفع نزاعشان شود.پس بعضی گفتند باید گرد آنها حصار و بنایی بسازیم.خدا به احوال آنها آگاه تر است. و آنها که بر واقع احوال آنها ظفر و اطلاع یافتند، یعنی خداپرستان، گفتند: البته بر ایشان مسجدی بنا کنیم که در نماز آیند و خلق را به دین خود که راه حق و خدا پرستی است؛ هدایت کنند.بعضی خواهند گفت که عده آنها، اصحاب کهف سه نفر بود و چهارمین هم سگ آنها و برخی دیگر از روی خیال بافی و غیب گویی می گویند، عده آنها 5 نفر بود و ششمی سگ آنها بود و برخی دیگر گویند 7 نفر بودند و هشتمین سگ آنها بود. ای رسول ما ؛ تو با مردمی که این اختلافات را برپا می کنند بگوخدای من به عده آنها آگاه تر است . که بر عده آنها از خلق به جز افراد قلیلی هیچ کس آگاه نیست. پس تو با اهل کتاب در این موضوع مجادله نکن. جز آنکه هر چه به ظاهر وحی دانستی اظهار کن.دیگر فتوی از عهدی در این باب مپرس. و ای رسول ما تو هرگز مگو که من این کار را فردا خواهم کرد. مگر آنکه بگویی انشاءالله. و لحظه ای خدا را فراموش نکن و به خلق بگوامید است خدای من مرا به حقایقی بهتر و علومی برتر از این قصه هدایت فرماید.و آنها در کهف کوه سیصد سال و نه سال هم افزون درنگ کردند . بگو خدا به زمان اقامت آنان در کوه داناتر است.که او به همه اسرار غیب آسمانها و زمین محیط است.و چقدر هم بینا و شنواست و هیچ کس جز او نگهبان خلق نیست.و آنچه از کتاب خدا بر تو وحی شد؛ تلاوت کن.که آیات خدا را هیچ کس تغییر نتواند داد.و هرگز جز درگاه او پناهی نخواهی یافت.
در کتابهای تاریخی گریگوری آو تورز شرح این واقعه به این صورت آمده است. در زمان دقیانوس(AD 251-249)مسحیان را مورد آزار و اذیت قرار می دادند و هر چه در توان داشتند به کار می بستند تا این دین را نابود کنند.7 مرد از شهر افِسوس از ترس جان خود به غاری در نزدیکی شهرشان گریختند.آنها برای 200 سال به خواب رفتند تا اینکه زمان امپراطوری تئودروس دوم رسید.(AD447) وقتی که از خواب بیدار شدند، یکی از آنها به خود جرأت داد و به شهر رفت تا ببیند در این مدت که آنها در خواب بوده اند چه اتفاقی به وقوع پیوسته است.او وقتی که دید دین مسیحیت بر همه دینها تفوق یافته است؛حیران شد.صلیب که زمانی مظهر شرمساری وخفت بود؛ حالا مظهر افتخار شده بود و بر تاج امپراطور نقش بسته بود و علامت امپراطوری بود. تقریباً همه مردم دنیا مسیحی شده بودند. البته این فقط یک داستان است.این داستان بی شک برای آن ساخته شده است که نشان دهد که به یاری روح القدس و خون شهیدان بلاخره دین مسیحیت به تعالی رسید.هیچ مسیحی حتی در رؤیای خود به این فکر نمی کند که این داستان صحیحی باشد.این داستان همانند قصه موش و گربه ای است که شبها برای بچه ها می گویند تا آنها را بخوابانند. اما محمد همه این داستان را وارد قرآن کرد تا پیروانش را آموزش دهد.آیا نیازی هست که توضیح دهیم این داستان از طرف خداوند متعال در لوح محفوظی که در آسمان نگه داشته است نیامده است ؛ بلکه این داستانی بوده است که مسیحیان نادان عربستان تعریف می کرده اند؟